تبليغاتX
روزمرگی

روزمرگی

دلم می خواد پیرزنی 80 ساله باشم ، لم داده بر صندلی کنار آفتاب پنجره.
 پیرزنی که 70 سال پیش را به خوبی در یاد دارد.  روزهای جنگ جهانی و قحطی را، افتتاح رادیو را ، اولین تلویزیون را در خانه داشته ، آخر هفته ها سینما رفته به عشق فردین و ظهوری، با دامن کوتاه در خیابان های تهران قدم زده، از اولین فروشگاه بزرگ شهر خرید کرده ، موهایش را زیر دست آرایشگر مرد مد روز کرده ، شوهر کرده ، بچه زاییده ، بزرگشان کرده، نیمه شب ها تب بچه ها را گرفته ، راهی مدرسه شان کرده ، تابستان ها از بازار پارچه ی چیت گل دار خریده و برای دخترها پیراهن دوخته ، عصر ها حیاط را آب پاشی کرده و توی ایوان پا دراز کرده و خنکای دم غروب تابستان را بلعیده ، بعدتر پسرها را روانه سربازی کرده و پشت سرشان بغض فرو داده. دخترها را شوهر داده و عروس آورده ، دلش برای نوه هایش غنج زده ، هر از گاهی احوال نوزاد تازه دنیا آمده را پرسیده و سفارش کرده که چه بخورد که درد شکم نگیرد و چه بپوشد که نچاید. هزار هزار بار قهر و آشتی کرده و هزار هزار بار برای تولد ها خندیده و برای مرگ ها گریسته. آن قدر به گورستان رفته و سنگین و غمگین بازگشته که دیگر با شنیدن مرگ کسی اشک نمی ریزد .
کاش پیرزنی بودم 80 ساله. آرام ، صبور ، بی تلاطم. آن قدر گرم دیده و سرد چشیده که دیگر نه شادی را بفهمم نه غم را. سنگین و لَخت با لبخندی حک شده روی صورت. بی خیال گذر ماه و فصل. بی خیال آدم ها و خبرها. نشسته بر صندلی کنار آفتابِ پنجره در انتظار لحظه ی آخر.
که من دیگر نایِ چشم در چشمی با غیر منتظره ها و دل تپیدن و خون چکیدن را ندارم.
+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 4:31 بعد از ظهر  توسط رعنا  | 

 

برای حمید باقرلو که هنوز به اینجا سر می زنه و به یادمه :

 

برای کسی که عاشق نوشتن باشه ننوشتن سخته. اما سخت تر اینه که تو جایی که دیگه دوستش نداری و بهش اعتقاد  نداری بنویسی.

حمید جان برای همینه که اینجا این جوری شده - ساکت- .

نمی دونم این حس مازوخیستی در من از کجا میاد که باید خون از جگرم بچکه تا بتونم بنویسم .

یه درد ، یه زخم  ،یه دشنه  ، یه بغض  توی گلوم باید باشه  تا بتونم بنویسم.

خوب یا بد..  فعلا همچین حسی  رو ندارم.

بلند نیستم از بی وزنی ، از روز گار بی خیالی ، از زندگی کردن مثل یک پرِ سوار روی  باد بنویسم .

آره حمید  اینجا  یه روزی ، یه آدمایی بودن،   یه حرفایی بود ،  یه حسی بود  که دیگه نیست .

نمی دونم  شاید یه روز دیگه ، یه جای دیگه،

   شاید دوباره از اول .... .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 2:24 بعد از ظهر  توسط رعنا  | 

 

 

به ایرن عزیزم

 

قطره اشکی از چشمانم بر کف دستشویی چکید

به رنگ بنفش!

به گمانم ترکیب سرخ و سیاه باشد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 9:14 قبل از ظهر  توسط رعنا  | 

 

عقیده امروز:

 

آهای اتوبان تهران - کرج فقط مانده بود تو اشک های مرا ببینی !

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 10:6 قبل از ظهر  توسط رعنا  |