پیرزنی که 70 سال پیش را به خوبی در یاد دارد. روزهای جنگ جهانی و قحطی را، افتتاح رادیو را ، اولین تلویزیون را در خانه داشته ، آخر هفته ها سینما رفته به عشق فردین و ظهوری، با دامن کوتاه در خیابان های تهران قدم زده، از اولین فروشگاه بزرگ شهر خرید کرده ، موهایش را زیر دست آرایشگر مرد مد روز کرده ، شوهر کرده ، بچه زاییده ، بزرگشان کرده، نیمه شب ها تب بچه ها را گرفته ، راهی مدرسه شان کرده ، تابستان ها از بازار پارچه ی چیت گل دار خریده و برای دخترها پیراهن دوخته ، عصر ها حیاط را آب پاشی کرده و توی ایوان پا دراز کرده و خنکای دم غروب تابستان را بلعیده ، بعدتر پسرها را روانه سربازی کرده و پشت سرشان بغض فرو داده. دخترها را شوهر داده و عروس آورده ، دلش برای نوه هایش غنج زده ، هر از گاهی احوال نوزاد تازه دنیا آمده را پرسیده و سفارش کرده که چه بخورد که درد شکم نگیرد و چه بپوشد که نچاید. هزار هزار بار قهر و آشتی کرده و هزار هزار بار برای تولد ها خندیده و برای مرگ ها گریسته. آن قدر به گورستان رفته و سنگین و غمگین بازگشته که دیگر با شنیدن مرگ کسی اشک نمی ریزد .
کاش پیرزنی بودم 80 ساله. آرام ، صبور ، بی تلاطم. آن قدر گرم دیده و سرد چشیده که دیگر نه شادی را بفهمم نه غم را. سنگین و لَخت با لبخندی حک شده روی صورت. بی خیال گذر ماه و فصل. بی خیال آدم ها و خبرها. نشسته بر صندلی کنار آفتابِ پنجره در انتظار لحظه ی آخر.
که من دیگر نایِ چشم در چشمی با غیر منتظره ها و دل تپیدن و خون چکیدن را ندارم.
