مراسم سالگرد پدر بزرگ قرار شد ختم انعام بگیریم. چند روز بود که همه بسیج بودیم برا تدارک برنامه. از خرید میوه و شیرینی تا جور کردن مقدمات آش .

از اون طرف دنبال یه آغا* میگشتیم برای خوندن قرآنو روضه . دوست مامان یکی رو معرفی کرد که میگفت خیلی کار درسته.

کل خانومای فامیلو درو همسایه دعوت شدن . بیچاره پدر بزرگ نمیدونم روحش چقدر اندوهگین بود از این مراسم او بنده خدا بیشتر تو فاز سکوت و رادیو و سیگار پشت سیگار بود تا این جور برنامه ها.

کله سحر همه خونه مادر بزرگ بودیم میشستیم و میچیدیم و پتو و پشتی دور تا دور اتاق می انداختیم.

امیر وروجک هم مشغول آتیش سوزوندن بود. یه ریز تو حیاط میدوید . یهو با سرعت پرید وسط تشت میوه  هایی که داشتیم میشستیم سر تا پای هممون خیس شد.

ده دوازده نفر سر فحشو کشیدن بهش و نبالش گذاشتن اما مثل فرفره در رفت.

مهمونا داشتن میومدن .همه سیاه پوش  با چادرای نفیس و دستکش توری . دور تا دور نشستن.

 منتظر آغا بودیم.

دم در داشتم کشیک میدادم که دیدیم از سر کوچه یه هیکل تنومد دیده میشه اومد جلو گفت منزل فلانی گفتم بله . دهنم وا موند آغا حدود 180 قد داشت چاق  قوی هیکل عین زنای تو کشتی کج.

مجلس را اوفتاد شروع کرد به خوندن  یکم قرآن یکم روضه . صداش محشر بود . گرم و توپر. فکر میکردم اگه الان به جای روضه میزد زیر آواز و مثلن هایده میخوند"مستی ام درد منو دیگه دوا نمیکنه " چه حالی میداد.

ولی مستی بدجور درد من یکی رو دوا میکنه وقتایی که به بهونه سر درد میرم تو اتاق و درو میبندم . بطری رو از زیر تخت در میارم و .... کم کم گرم میشم کرخت میشم از سطح تخت میرم بالا غصه هام یاد میره انگار همه کسو همه چی بهم لبخند میزنن. عاشق سبکی سرم تو اون لحظم.

یه دور کامل دستمال کاغذی دور میچرخونم همه مشغول فین فین کردنن. یکی از این خانوما به شدت اصرار داره با همون دستی که توش یه انگشتر درشت زمرده دماغشو پاک کنه.

آغا داره از مهربونی به همسر و فرزند میگه یه حاج خانوم تپل هم داره به نشانه تائید سر تکون میده .

این انگار همونیه که مامان میگفت چند وقت پیش شوهرشو با زیر شلواری نصفه شب از خونه بیرون انداخته . مرد بیچاره کاسب معتبریه . با اون ریخت وسط کوچه ویلون بوده تا صب.

ختم مجلسو صلوات. مثل برق شروع به پذیرایی میکنیم . دستهای سنگین از طلا و جواهر تند تند به طرف دهان ها در حرکتن. آغا هیچی نمیخوره میگه بدین ببرم .  کیفو کتابشو جمع میکنه که بره. میخوان براش ماشین بگیرن ولی میگه نه میان دنبالم. بی صدا میرم ببینم کی میاد دنبالش.

وسطای کوچه زیر یه درخت وایساده منتظر.  یه پسر جوون با موتور میاد سمتش . آغا چادرشو در میاره و میذاره تو کیفش و میشینه ترک موتور. امیر یهو میدوه وسط کوچه و داد میزنه دوس پسر آغا.. دوس پسر آغا...

 

 *آغا (ترکی) زن - بانو - خانم - در اصطلاخ به زنان روضه خوان گفته میشود.