تابستون خوبی بود. ولو بودم تو خونه و با تنبلی و لم دادن و کتاب حال میکردم . توی آشپزخونه پر بود از بوی مربای آلو زرد و آلبالو و شیشه های کوچیک و بزرگ مربا که مامان پرشون میکرد بعد با یه پارچه چهارخونه درشونو می پوشوند.

شبا تو حیاط که سبز سبز شده بود شام میخوردیمو تا دیروقت گپ میزدیم . تا روزی که بابا از سرکار اومد و گفت که تا آخر هفته بازنشسته میشه و خونه نشین. خشکمون زده بود انگار باورمون نمی شد بابا هم یه روز بازنشسته میشه . انگار فک میکردیم تا آخر عمرش صبح زود میره  و همیشه اولین نفریه که زیر کتری چای رو روشن میکنه وتا غروب بر نمیگرده خونه.

اصلا به خونه موندنش عادت نداشتیم .  شده بود عین یه چارپایه بزرگ وسط هال که از هر طرف میری بش گیر میکنی . تو دست و پا بود . هر جا میشست و هر کاری میکرد یکی غر میزد . کم کم از تو هال و آشپزخونه عقب نشینی کرد و رفت گوشه اتاقش. نمیدونم سرشو با چی گرم میکرد . به من ربطی نداشت .فقط همین که جلوی چش نبود و مامان بش غر نمیزد غنیمت بود.  

قبلا اگه براش کادویی میخریدیم  بیشتر تو مایه های لباس و ادلکن و این جور چیزا بود ولی بعد بازنشستگی کادوهای همه از قبل معلوم بود . کتابای بی سرو ته و شرو ور شرح زندگی این و اون،  تاریخ شاخ آفریقا ! کتابایی که تنها دلیل خریده شدنشون ضخامت و تعداد سرسام آور صفحاتشون بود. کتابای طولانی و مسخره که بابا رو ببره  گوشه اتاقو ساعتها مخفیش  کنه .

با این که تموم روز تو خونه بود کم تر و کم تر می دیدیمش . سر میز غذا کسی صداش نمیکرد اصلا نمیدونم کی غذاشو میخورد و بعدش چکار میکرد.

یه روز از صبح ندیدیمش . دنبالشم نگشتیم . فک میکردیم همین دورو بر داره کتاب میخونه . شب شد و خبری ازش نشد .

چند تا تلفن و دور زدن تو خیابونا ، کل کاری بود که میشد کرد .

پیداش نشد که نشد. یهو غیب شد. بی سرو صدا . انگار هیچ وقت نبوده . درست عین یه لکه بزرگ آب که بریزه رو زمین و زیر نور خورشید ، کوچیک و کوچیک تر بشه . محو بشه و از بین بره . انگار هیچ وقت وجو نداشته  .