زنک با چشم های لجنیش خیره شده به فنجون قهوه و مدام فنجونو توی دستش از این سمت به اون سمت می چرخاند. دلم از اضطراب و نگرانی چنگ می خورد و زیر و رو می شود. پوست گوشه لبمو می کنم و منتظرم تا تکه ای از اسمتو از دهان زنک بشنوم . حرفی ، نشونی ، چیزی که بتونم توی ذهن داغونم به تو ربطش بدم . فنجونو می چرخونه و شر و ور میگه . با ناخن انگشت اشاره گوشه شستمو هی می خراشم و منتظرم از تو بشنوم . پوست دستم کنده میشه و یک قطره خون روی کاغذ سفید جلوی دستم می چکد. اثری از تو توی فنجون نیست.
توی شلوغی خیابان تلو تلو می خورم .سرم منگه . انگار بین واقعیت و خیال ویلونم . آدمها و ماشینها را روی دور آهسته می بینم که با حرکاتی کش دار از کنارم رد می شوند . گوشی موبایلمو هر دقیقه چک میکنم به امید دیدن اسمت روی صفحه . ناخن انگشت اشاره چسب زخمی رو که روی شستم زدم را ریش ریش کرده. گوشت دستمو می خراشم. زخم سر باز میکند و خون راه می افتد. خبری از اسمت روی موبایل نیست.
سرم داره از درد میترکه خدا خدا میکنم زودتر برسم خونه و ولوشم رو تخت . بیهوش شم. بیهوش باشم و به تو فکر کنم . فکر کنم که کنارم دراز کشیدی و من خودمو مچاله کردم توی آغوشت . فقط اینجوری خوابم میبره . فقط اینجوری خوابتو می بینم .
کلیدو توی در خونه می چرخونم قلبم یک لحظه می ایسته . چراغا روشنه و بهمن وسط آشپزخونه با نیش باز ایستاده. معمولا این ساعت روز نباید خونه باشه . ذوق زده میگه - امروز زودتر اومدم تا شامو با همسرم بخورم - میخواسته سورپرایزم کنه . چیزی از درون معدم گوله میشه و به گلوم هجوم میاره .
تهوع ، تهوع ... تنها حسیه که دارم .
میرم توی حمام دوش آبو باز میکنم . چمباتمه میزنم کف وان .
زیر سیلاب با صدای بلند زار میزنم .