شب هزار  دوم

شهرزاد جلوی آینه میز توالت میشینه و یکی یکی بیگودیها رو از موهای زردش باز میکنه . دستی به چروکای زیر چشمش میکشه یکم کرم برمیداره و آروم آروم با انگشت کوچیک دستش روی چروکا میماله.

لخ لخ کنان میره سمت پذیرایی و ولو میشه جلوی تلویزیون با یه دست مجله خانواده سبز و ورق میزنه تا برسه به فال امروزش و با دست دیگه چیپسها رو میچپونه تو دهنش .

کلید تو در میچرخه، شهریار با دستای پر از کیسه های خرید میاد تو.

-         سلام

-         ....

-         بیا گرفتم اینایی رو که میخواستی

شهرزاد کجکی نگاش میکنه

-         شام چی داریم

-         کوفت

-         ا یعنی چی خوب من گشنمه

-         به من چه. یه چیزی کوفت کن دیگه من که شبا شام نمیخورم

شهرزاد بلند میشه و میاد جلوی شهریار وای میسته یه دست به کمر یه پا کمی جلوتر.

-         به اون ننه ات هم بگو وقتی زنگ میزنه اینجا مث آدم حرف بزنه فک کرده کیه؟ صد سال سیا نمیخوام ریختشو ببینم .

بعد میره سمت اتاق و درو محکم میزنه به هم.

شهریار سر میز آشپزخونه نشسته سرشو تو دستش گرفته و به روزای دور فکر میکنه روزای خیلی دور اون وقتایی که برا خودش جلال و شکوتی داشت .

روی سنگهای مرمر قدم میزد و تو تخت ابریشمی میخوابید . زهره شهرزاد میرفت وقتی شهریار بهش نگا میکرد.

اون وقتایی که شهرزاد بلند بالا و باریک اندام بود . شب ها خرامان خرامان میومد تو اتاق شهریار آروم پرده های اطلس رو کنار میزد کنار شهریار مینشست و با لحن آروم و شیرینش قصه رو شروع میکرد.

سالهاست که دیگه از قصه و حکایت خبری نیست .سالهاست که شبا شهرزاد باسن گندشو میکنه به شهریار و خر خرش میره به هوا.