هر چیزی به جز داستان

من تازه دارم میفهمم مشکل من با کار کردن چیه. اینکه مدام غر میزنم که ای وای من نمیخوام کار کنم و هر روز صبح که میخوام برم سر کار عزای سر جد و آبادمو میگیریم ریشه در کودکی من داره.
هر کسی تو دوران بچگی یه شغلی رو برای آینده ش در نظر میگیره و با اون کلی حال میکنه . شغل مورد علاقه منم در کودکی "بازنشستگی " بود.
حالا چرا ؟
خوب من میدیدم پدر بزرگم همیشه تو خونه واسه خودش خوش خوشان میچرخه ، ظهرا مفصل میخوابه ، میره تو پارک یه قدمی میزنه . یک روز در ماه هم کت وشلوار میپوشه و تمیز و مرتب میره بیرون وقتی هم که بر میگرده از تو جیب کتش چند دسته اسکناس در میاره و میچینه رو میز .
من چند بار ازش پرسیدم که شغل شما چیه اونم گفت من بازنشستم . خوب من پیش خودم حساب کردم که چه کاری بهتر از این. ول ول واسه خودم میچرخم ماه به ماهم یه پولی میره تو جیبم . فقط از این نکته غافل بودم که بعداز 20 – 30 سال جون کندن و پوست کندن میتونی دست در گردن این معشوق نازنین بندازی.
تا اون موقع هم من احتمال زیاد تبدیل به یه پیرزن بد اخلاق پول پرست شدم که همه از دستش به عذابن. به خاطر این عقده فروخورده دوران کودکی ماجرای ناله زدنهای من نیز همچنان ادامه داره.
در شرایط فعلی بهترین شغلی که من میتونم به جوانان عزیز کشورم توصیه کنم همانا شغل شریف "بابا پولداری " می باشد که شما رو در کمترین زمان ممکن به آرزوهاتون میرسونه .
پی نوشت:
دندون عقلم در حال فشار آوردن به سایر قسمتهام می باشه . به زودی باید برم زیر تیغ جراحی. ظاهرا این شتریه که در خونه همه میخوابه و فعلن خوابیده رو دهن من . ندیدین حلال کنین .