آغوشهای سرسری، آغوشهای شکسته ، درمان که نیست بعد تر دردی می شود روی سینه ات. کاردی می شود که هی توی زخم می چرخد.

مستی و سیگار و کلونازپام شوخی ای بیش نیست برای تسکین دردت. هی بال بال زدن از این به آن . هی چنگ زدن به ریسمان پوسیده رابطه ها. هی خنده های الکی . تا کی می تواند پنهان کند درد را .

 فنجان های قهوه برگردانده شده .اشباح بی سر و ته هیچ نمی گویند از دردت. انگار همه صورتک ها ریشخند می کنند اشکهای روان روی گونه هایم را.

 حجم سنگین و تیره تنهایی ، همان مخمل سنگینی که فرو افتاد آخر دی ماه روی دلم ، پیچیده شده دور اندام برهنه ام. تنها چیزی که استخوانهای یخ زده ام را گرم می کند . تنها چیزی که نوازشم می کند.

تنهایی، با لوندی برهنگی ام را نوازش می کند که بگوید من همانم که برایت می مانم تا ابد.

همهمه صداهای بی پایان توی سرم هر کدام سازی کوک می کنند و چیزی
می نوازند. آزمودم عقل دور اندیش را؟

می خواهم بشکافم نیمی از زندگی ام را و دیگر نبافم با آن کلاف نحس چیز دیگری را.

برای فراموش کردن ، برای خفه کردن صداهای توی مغزم ، برای چشیدن سکوت مطلق ،تفنگی می گذارم مستقیم روی شقیقه ام .

با چنان شوقی ماشه را می کشم که هرگز چنین لذتی را نچشیده ام.