سارا از بچه های مهد ما بود . با چمشهای خیلی درشت و چتری روی پیشونی . تو بگو عین شخصیتهای کارتون های ژاپنی. ظاهرا تبریز زندگی میکرده اما بعد از طلاق پدر مادرش ،  پدره زورش میچربه و سارا رو میاره تهرون . لهجه ش شده بود سوژه ما فسقلی ها . مدام بش می گفتیم:  بگو "قرمز" اونم خیلی آروم و با کلی خجالت میگفت : "گرمز" و صدای خنده ما میرفت هوا.

سارا چشماش یه جوری بود انگار همیشه توش پر اشک بود. انگار یه بعض توی گلوش منتظر بود تا با کوچکترین اشاره ای به گریه بلندی تبدیل بشه . غریبی میکرد بین ما و تو بازیامون وارد نمیشد . مادر بزرگش که میومد دم مهد دنبالش برای مامانم تعریف کرده بود که سارا از دوری مادرش همیشه گریونه . مامانم جیگرش کباب شد برای این بچه که بابای بیشعورش کشونده بودش تهرون . جمعه سارا رو دعوت کرد خونمون تا مثلا با هم بازی کنیم شاید یه کم اون بغض لعنتی بره یه جایی گم و گور شه. اما من سارا رو دوس نداشتم . از غم تو چهرش میترسیدم . میترسیدم مامان بابای منم طلاق بگیرن و منم مجبور شم برم یه شهر دیگه و همش گریه کنم .

حوصله نداشتم باش بازی کنم . عروسکامو بهش نمیدادم فقط هی میگشتم یه چیز قرمز تو وسایلم پیدا کنم و از سارا بپرسم : این چه رنگیه ؟ تا اون بگه گرمز و من بخندم .

فردا تو مهد مربی مون از همه میپرسید جمعه چیکار کردین . سارا مدام چشمش به من بود که به همه بگم دعوتش کردم خونمون و با هم بازی کردیم اما من در نهایت لجبازی و بدجنسی به روم نیوردم .

بعد این همه سال هنوز تصویر اون چشمهای بی نهایت درشت پر اشک که بهم زل زده بود،  از یادم نرفته .

 

 

هیچ...