چقدر کار دارم امروز . هنوز هم هیچکدومو انجام ندادم. ننه، خدا بیامرزتت دیدی رفتی و عروسی کبرا تو ندیدی . ای ای  بمیرم برات. یادته موهامو میبافتی . تو حیاط همونجور که داشتی رختارو تو تشت چنگ میزدی تا میدیدی پسرِ  آقا  داره از در میاد تو میگفتی کبرا بدو . منم می پریدم جلوی راهش که منو ببینه . یادته چقدر دلت میخواست من زن یکی از پسرای آقا بشم؟ حالا کجایی که ببینی . ببینی کبرات عروس شد اونم عروس آقا. بمیرم،  شبا دستاتو که از بس تو آب و صابون بود چروک شده بود کرم میزدی و بم میگفتی خاک تو سر بی عرضت یه عشوه ای چیزی بیا تا بلکه این پسرا خاطرخواهت بشن . بعد محکم گیسمو شونه میکردی .جوری که اشکم در میومد . موهامو میبافتی برا فردا که تو حیاط ببینن منو.

ننه، راستی من الان چند سالمه ؟ خانوم میگه چل سالمه . برا همین میگه تو این سن زشته ببریمت آرایشگاه درستت کنن واسه عروسی. میگه خودت بزک دوزک کن خودتو.

منم گفتم جهنم  بذار عقد تموم شه دارم براش.

**********************

باز خودشو تو آینه ور انداز کرد با ته سنجاق سر، ته مونده رژلب نارنجی رو در آورد و مالید رولباش.

رژگونه رو دایره ای سر گونه هاش مالید . دست کشید به چروکای دور چشم ولی به روی خودش نیورد. تو آینه به خودش لبخند زد و از آرایشش کیف کرد . بلند شد و لباسو تو تنش صاف کرد براش بزرگ بود . هر چی گفته بود لباس بدوزن براش  قبول نکرده بودن . لباس نوه آخری رو کرده بودن تنش. زار میزد بهش.

کبرا از دیدن تصویر خودش با آرایش و لباس سفید تو آینه ذوق کرد. شروع کرد تندتند چرخ زدن.

خانوم از پله ها اومد پایین تو اتاق کبرا . دید داره اون وسط چرخ چرخ میخوره.

کبرا تا خانومو دید خودشو جمع کرد و سر به زیر وایساد وسط اتاق.

-         هنوز داری به خودت ور میری ؟ این چه رژی مالیدی . زود باش پاکش کن بیا بالا عاقد منتظره

پشت سر خانوم که داشت میرفت بالا شکلکی در آورد . رژ و کم رنگ تر کرد رفت بالا.

تو اتاق عقد سه خواهر و چهار برادر داماد با قیافه های در هم و عبوس ایستاده بودن. کبرا سلام کرد و رفت روی صندلی که جلوی یه سفره ساده گذاشته بودن نشست .

باز تو آینه ی سفره عقد خودشو دید و ذوق کرد و به خودش لبخند زد.

خانوم با داماد اومدن تو اتاق. کت شلوار تنش کرده بودن ولی هنوز هیچی نشده آب دهنش ریخته بود روی یقه کت . روی ویلچر هی تکون میخورد و دستای ناتوانشو تو هوا تکون میداد. سعی میکرد گردنشو که به یه طرف افتاده بود صاف نگه داره و به عروس نگاه کنه . صدای نامفهومی از دهانش بیرون میومد.

ویلچرو کنار صندلی کبری گذاشتن. عروس و داماد به هم نگاه کردن . پسرِ آقا  به سختی گردنشو به سمت کبرا چرخوند و لبخند زد. کبرا سر به زیر انداخت.

عاقد خطبه رو شروع کرد.