از سر صبح به بیشترین چیزی که فکر می کنم مرگ است. یک جور مردن تر و تمیز .
نه .... حتی مرگ هم نمی خواهم . یک جور محو شدن یا تبخیر شدن بهتر است.
جوری که انگار هرگز نبوده ام. خلاص شوم از این بار سنگین اندوه . از این بغض های مدام. از این هق هق های بیخ گلو.
خواب های آشفته . کابوس های دق آور . حسرت های مانده به دل.
حوصله هیچ کدام را ندارم . می خوام تبخیر شوم . تمام و کمال . جوری که انگار هرگز نبوده ام.
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۰ ساعت ۹:۵۵ ق.ظ توسط خودم
|