از سر صبح به بیشترین چیزی که فکر می کنم مرگ است. یک جور مردن تر و تمیز .

نه ....  حتی مرگ هم نمی خواهم . یک جور محو شدن یا  تبخیر شدن بهتر است.

جوری که انگار هرگز نبوده ام. خلاص شوم از این بار سنگین اندوه . از این بغض های مدام. از این هق هق های بیخ گلو.

خواب های آشفته . کابوس های دق آور . حسرت های مانده به دل.

حوصله هیچ کدام را ندارم . می خوام تبخیر شوم  . تمام و کمال . جوری که انگار هرگز نبوده ام.