حکایت امروز و دیروز نیست این خط ممتدی که بین منو تو کشیده شده . از اولشم تو به جور دیگه بودی . تو مدرسه مقنعت کیپ بود و انظباطت بیست و من همیشه به خاطر مقنعه ای که میل عجیبی به سر خوردن و عقب رفتن داشت ۱۶ بودم.
وقتی سر صف از اعماق درونت با بلند ترین صدایی که میتونستی مرگ بر این و اون میگفتی ما بهت میخندیدیم . نگاه تحسین آمیز ناظم و اردوهای رنگ و وارنگ مال تو بود و چشم غره ها مال ما .
نه ... حکایت امروز و دیروز نیست از اولشم همین بودی. به وجب بچه بودی که با مامانت میرفتی سفره و روضه و من دلم برای نوار ویدیو های اون ور آب که پر از رنگ و نور و صدا بود پر میزد.
مهد کودک که بودیم هر چند وقت یه بار مدیر میومد و میگفت فردا لباس نوهاتونو بپوشین تولد فلانیه . مام از ذوق کیک و رقص و شادی شب خوابمون نمیبرد. ولی از روزی که تو اومدی مهد ما قصه عوض شد اسمت صادق بود نه ؟ ۵ سالت بود با موهایی که کجکی شونه خورده بود و یقه اسکی تیره. دیگه بعد از اومدن تو تولدها رقص و شادیو موزیک نداشتیم. تو یه وجب بچه مدیر ۵۰ سالمونو میترسوندی. همه میترسیدن به بابات که یه کاره ای بود آمار بدی . میبینی از اون موقع بلد بودی گزارش رد کنی .
این خط فاصله بینمون کش اومد تا امروز حالا تو شدی مدیر شایسته - مقام مسئول . مواظبی که کی کجا میره و چه میکنه که من نماز میخونم یا نه ؟
عشق میکنی هی بری تو پرونده هات نکات مهم و سری در مورد بقیه بنویسی و روی پاکت سفید چند بار مهر قرمز "محرمانه " بکوبی و گزارش بدی .
یه عمر شد که هی به هم با بغض کینه نگاه میکنیم و هی تو دلمون بد بیراه به هم میگیم .
لعنت به هر کی و هر چی که این خطو بین ما کشید .