پیرمرد کنار پسر روی نیمکت پارک نشسته بود . رو به پسر کرد :

-         ببین فرزند من خودم سی سال تو اداره کار کردم .کار شرافتمندانه روزی که میخواستم بازنشست بشم رئیس اداره بغض کرده بود . برا همینه که بتو میگم کار جوهر مرده نمیشه که همینجوری باری به هر جهت برای خودت بگردی باید سر و سامون بگیری بالاخره.

زمان ما تو اداره منو تهمتن سی سال میزمون کنار هم بود تو بگی یه بار با هم حرفمون شد نشد. روزگارایی با هم داشتیم . عروسی همه بچه هاش رفتم حتی ختم زنش . از اون مردای نیک روزگار بود خدا بیامرز.

اون موقع ما ماهی 700 تومن حقوق داشتیم نمیدونستیم باش چی کار کنیم هر چی خرج میکردیم تموم نمیشود. برکتی داشت عجیب .

هر شب ام اگه میرفتی کاباره میامی بازم ته برج یه چیزی برات مونده بود . این میامی که میگم از اون کاباره های نیک اون موقع بود بهترین آرتیستا توش میومدن.

یه بار نشد دیر برسم سر کار یا الکی مرخصی بگیرم . به بار نشد با کفش واکس نخورده یا کراوات نامرتب برم سر کار . ای ای چه دورانی داشتیم ما.

حالا تو اصلن معلوم نیست میخوای چی کار کنی نه درسی نه کاری نه سربازی میری . زمون ما دیپلم خودش کلی سواد بود ولی الان چی لیسانسم داشته باشی به چش نمیاد.

از ماگفتنه فرزند خدا شاهده من جز خیرت چیزی نمیخوام.

پسر دکمه stop  ام پی تری پلیرو  میزنه و هد فون ها رو از گوشش در میاره رو به پیرمرد میکنه و میگه

-         گشنمه بریم یه جایی ته بندی کنیم .