برای حمید باقرلو که هنوز به اینجا سر می زنه و به یادمه :

 

برای کسی که عاشق نوشتن باشه ننوشتن سخته. اما سخت تر اینه که تو جایی که دیگه دوستش نداری و بهش اعتقاد  نداری بنویسی.

حمید جان برای همینه که اینجا این جوری شده - ساکت- .

نمی دونم این حس مازوخیستی در من از کجا میاد که باید خون از جگرم بچکه تا بتونم بنویسم .

یه درد ، یه زخم  ،یه دشنه  ، یه بغض  توی گلوم باید باشه  تا بتونم بنویسم.

خوب یا بد..  فعلا همچین حسی  رو ندارم.

بلند نیستم از بی وزنی ، از روز گار بی خیالی ، از زندگی کردن مثل یک پرِ سوار روی  باد بنویسم .

آره حمید  اینجا  یه روزی ، یه آدمایی بودن،   یه حرفایی بود ،  یه حسی بود  که دیگه نیست .

نمی دونم  شاید یه روز دیگه ، یه جای دیگه،

   شاید دوباره از اول .... .