مثل هر روز نشستم پشت میز و دارم کار میکنم یه دفعه صدای ناله زنی رو میشنوم از نزدیک خیلی نزدیک

احساس میکنم از درونم صدای گریه میاد

احساس میکنم زنی داره اونجا درست وسط قفسه سینم اشک میریزه.

اشکاشو حس میکنم که قطره قطره میریزه تو دلم .

یه زن رنگ پریده و لاغر و بلند بالا با پیراهن سیاه بلند . موهای ژولیده . سرشو گرفته وسط دستاش و اشک میریزه .

وقتی زن شروع به گریه میکنه توی دلم آشوب میشه صدای هق هقش توی سرم میپیچه .

اونوقته که دلم میخواد برم تو همون "کافه محبوب" و تموم صندلیهای لهستانی شو خرد و خمیر کنم  بعد بشینم کف زمین و برای حماقت خودم زار بزنم .

که من آمده بودم که سر نهم   عشق تو را به سر برم

اما . . .